ارغوان و باباجونش
دختر نازم، باباجون شما رو خیلی دوست داره و ما هروقت میریم خونه شون، نمی ذاره کس دیگه ای شما رو بغل کنه، حتی مامان جون.
من اولا همش می ترسیدم شما بغلی بشی اما خدا رو شکر تا حالا که این اتفاق نیفتاده و شما دختر راحت طلبم بیشتر دوست داری رو زمین باشی.
داشتم از بابا جون می گفتم که چقدر شما رو دوست داره، وقتی دایی حمید رفت باباجون قم نبود و به خاطر کارش اندیمشک بود، وقتی بهش گفته بودند دایی حمید یه خورده دستش سوخته، هزار کیلومتر رو پرواز کرده بود و در عرض چند ساعت خودش رو رسونده بود خونه. طفلی تا خونه اشک ریخته بود و گریه کرده بود.
وقتی رسید خونه یه عالمه گریه کرد، وقتی رفتم بغلش کردم تا بهش تسلی بدم، بازم به گریه هاش ادامه داد، بعد از یه مدت که گریه کرد، وقتی شما رو تو بغل بابایی دید، گرفت و بغلت کرد، محکم فشارت داد و به ما گفت: مواظب دخترم باشین، تو رو خدا مراقبش باشین.
راستی دخترم بهت نگفته بودم که تو این روزا معنی خیلی چیزا رو فهمیدم، مثل اینکه خدا اول صبر میده، بعد داغ رو؛
مثل اینکه کمر ادم می شکنه، واقعا فهمیدم معنای کمر شکستن رو؛ معنای یه شبه پیر شدن رو.
و معنای فرو ریختن و تلاش برای کوه بودن.

باباجون همیشه شما رو این طوری بغل میکنه تا حس فضولیتون ارضا بشه.


ارغوان و باباجونش
